ای عشق دوباره ترا مشق خواهم نوشت، در کویر قلبم، جوانهٔ ترا خواهم کاشت، و به جای کشک تو را خواهم سابید، برای آش رشتهٔ امروزم
و فردا خواهد آمد، و من امید دارم به زندگی، و من امید دارم به عشق، ولی افسوس که کشک دیروز را برای آش رشته به باد دادم و امروز برای کشک بادمجان هیچ ندارم از کشک، از عشق، از تو بهترینم
اما امید همیشه هست، چون عشق همیشه زنده است! و امید به دوست داشتن به یافتن، به زندگی را نفس کشیدن. باید امید داشت، حتی بدون کشک! من اینبار به جای کشک بادمجان، میرزا قاسمی خواهم پخت
همیشه روزنه ی هست که زندگی را زیبا کند! رنگ دهد و عشق را دوباره حسی غریب بخشد، من هم با این امید چشمان قلبم را خواهم گشود و به روی آشپزخانه لبخند خواهم زد، با امید گام بر میدارم و در یخچال را با عشق باز میکنم! ای وای بر من بادمجان نداریم
باید ساخت، زندگی ساختن است، زندگی یعنی شکستن و دوباره ساختن و ساخته شدن، هیچ چیزی مرا متوقف نخواهد کرد، چون در من چیزی میتابد به نام عشق، و چیزی در چشمانم لانه دارد به نام زندگی. اگر همهٔ بادمجانهای دنیا تمام شود من خورشت کدو با آلو خواهم پخت! چون هدف پختن است، حالا چه میرزا قاسمی باشد چه خورشت کدو
برای هر چیزی راهی هست، ولی بدان که همهٔ راهها خیابان بندی نیستنند، زندگی پر از جادههای پر پیچ رو خم است و لبریز از دست انداز هایی که ترا در مسیر بالا رو پائین میبرند! کجاست عشق، کجاست نور، کجاست آنکه غم را میشناسد، کجاست آن پاکت آلو که دیروز خریدم! ای وای بر من پاکت را کجا گذشته ام
همیشه فراموش میکنیم که کسانی در مسیر زندگی بما آموختند چگونه قدم بر داریم در ساخت راه دوست داشتن، وای بر من کجا است معلم کلاس اوّلم که یادم داد بنویسم آب! ای کاش آلو را جای مشخصی میگذاشتم تا هرگز فراموشش نکنم
ای آلوها مرا را ببخشید که من فقط یک بندهی کوچکم، در دنیا همیشه چیزا هایی هست که من فراموش خواهم کرد، مرا عفو کنید من دیگر شما را فراموش نخواهم کرد
ای وای بر منای وای بر من که نمیدانم این راه به کجا خواهد رفت، آسمانا بر من ببار که گریهام در تنگنای چشمان بیفروغم به بن بست رسیده اند. بر من ببار که من نمیدانم در کجای این خراب آباد گم شده ام! بر من ببار بگذار تا از همیشه خیس تر باشم
این مرثیه جان من است، اینک ظهر خواهد شد و من هنوز برای ناهار چیزی نپخته ام! و این یک درد است! یک درد به نام گشنه ماندن
این شعرها را برمیدارم در سبد خیالم میگذارم، گام بر میدارم، و به سوی مغازهٔ عباس آقا سر خیابان میدوم. آی عباس آقا این شعرها را بگیر و یک کیلو سبزی بده! و عباس آقا نگاهم میکند و این نگاه جانم را میسوزاند چون میدانم با این همه شعر و احساس یک کیلو سبزی هم به من نخواهد داد! این یک اصل است! که شعر همیشه شعر میماند و سبزی با عشق کنار نخواهد آمد
آی نفس، نفس، نفس، امروز هم گشنه خواهی ماند
No comments:
Post a Comment